سه غم آمدمرا هر سه به یکبار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره غم یار و غم یار و غم یار
حالا به این غمها هم بیکاری و سردرگمی و بی زبونی(ندونستن زبون مردم طوری که مجبور باشی برای فهمیدن حرفاشون پهنای گوشتو تا حد ممکن زیاد کنی!به خصوص وقتی میخوای تلفن جواب بدی)اضافه کنید,اون وقت زندگی کمی تا قسمتی سخت میشه.بماند که یار اصلیم!پیشمه ولی خوب دوستا و خونواده هم جای خود دارن
آدم وقتی از خونه اش دور میشه ,تبدیل میشه به خاطره.مثلا وقتی میخوان راجع بهش حرف بزنن میگن:یادش به خیر فلانی اینو میگفت,یااین که فلانی راحت شد رفت ها...دور از جون بعد از صدوبیست سال انگار پشت سر مرده حرف میزنن
خب بهتره بیامو خوشبینانه تربه این موضوع نگاه کنم.مثلا فکر کنم این یه تولد دوباره اس.فقط نمیدونم چرا بعد از نه ماه اینجا بودن خیال به دنیا اومدن ندارم و توی پیله ام جا خوش کردم.به گمونم که احتیاج به آمپول فشاری,روغن کرچکی, چیزی دارم, ها؟
